تبليغاتX
عشق آتشین

عشق آتشین

عشق میتونه مثل آتش هم مفید باشه و هم میتونه مضر باشد

امروز بازم مثل ديروز و مثل همه روزاي تنهاييم دلم گرفت
بازم بغضم شکست و اشک روي گونه هام نشست
آخه يادت داره ديونم ميکنه.......
غمت بد جور داره ويرونم ميکنه...
همه ميگن خيلي ديونم....
اما کاش اوناهم اينو بدونن....
بدونن تنها ترين تنها شدم....
يک برگ خشک و بي رويا شدم...
به زير پاي آدما خورد شدم و رها شدم...
يه روزي من واسه خودم بهارو سرو سودايي داشتم....
اما حالا...فنا شدم..به پاي تو تباه شدم...
به خاطره لطف پراز محبتت...
از درخت زندگي واسه هميشه جداشدم....
اما...بازم مثل همه شعرام ميگم...
فداي سرت....که من فنا شدم...
عزيزم ...تو بخند....
يادت نره به روي هرچي غمه درو ببند..

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 13:51 توسط شهروز |


بي تو تنها گريه کردم توي شب ها بي ستاره
انتظار تو کشيدم تا که برگردي دوباره
در غروب رفتن تو لحظه هايم را شکستم
زير بارون جدايي با خيال تو نشستم
پشت شيشه روز و شب دل به بارون مي سپارم
من براي گريه هايم چشمه ها رو کم مي ارم
انتظار با تو بودن منو از پا در مي ياره
ترس از اين دارم که بي تو تا ابد چشمام بباره

بي خبر از حال هم خوابييدن چه سود؟؟؟
بر مزار مردگان خويش ناليدن چه سود؟؟؟؟
زنده را تا زنده است بايد به فريادش رسيد
ور نه بر سنگ مزارش آب پاشيدن چه سود؟؟؟
گر نرفتي خانه اش تا زنده بود
خانه صاحب غزا تا صبح خوابيدن چه سود؟؟؟؟
گر نپرسي حال من تا زنده ام
بعد از مرگم اشک و ناليدن چه سود؟؟؟
به تقاص چه گناهي بايد اينجوري بسوزم
واسه ي يه اشتباهي چه اومد به حال و روزم
مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم
اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من
رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشي اما
بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا
حالا باز حرفاي مردم ميشينه توي خيالم
كي ميشه دل بسوزوني تو براي حال زارم
هميشه تو رو تو خوابها توي رويا ها مي بينم
براي يه لحظه ي ناب تو ي آغوشت مي شينم
ولي اين فقط يه خوابه منم و يه دل خسته
به خدا كه چشم به راهتم پشت اين دراي بسته

آنکه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت ،
در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهايي ما را به رخ ما بکشد،
تنه اي بر در اين خانه تنها زد و رفت .

      من با تو چقدر ساده رفتم بر باد
      تو نام مرا چه زود بردي از ياد
      من حبه ي قند کوچکي بودم که
      از دست تو در پياله ي چاي افتاد
      شانه هايم زير بار غم شکست
      شاخه هاي سبز اميدم شکست
      عشق ما در شيشه فرهاد بود
      عشق شيرين ريشه اش در باد بود
      هيچ کس حرف صداقت را نزد
      هيچ کس دل را بر اين دريا نزد
      يک نفر امروز در چشمم شکست
      يک نفر بار سفر بست و گسست
      يک نفر با خاطراتم دور شد
      يک نفر با قصه ها محشور شد

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 20:30 توسط شهروز |


بي تو تنها گريه کردم توي شب ها بي ستاره
انتظار تو کشيدم تا که برگردي دوباره
در غروب رفتن تو لحظه هايم را شکستم
زير بارون جدايي با خيال تو نشستم
پشت شيشه روز و شب دل به بارون مي سپارم
من براي گريه هايم چشمه ها رو کم مي ارم
انتظار با تو بودن منو از پا در مي ياره
ترس از اين دارم که بي تو تا ابد چشمام بباره

بي خبر از حال هم خوابييدن چه سود؟؟؟
بر مزار مردگان خويش ناليدن چه سود؟؟؟؟
زنده را تا زنده است بايد به فريادش رسيد
ور نه بر سنگ مزارش آب پاشيدن چه سود؟؟؟
گر نرفتي خانه اش تا زنده بود
خانه صاحب غزا تا صبح خوابيدن چه سود؟؟؟؟
گر نپرسي حال من تا زنده ام
بعد از مرگم اشک و ناليدن چه سود؟؟؟
به تقاص چه گناهي بايد اينجوري بسوزم
واسه ي يه اشتباهي چه اومد به حال و روزم
مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم
اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من
رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشي اما
بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا
حالا باز حرفاي مردم ميشينه توي خيالم
كي ميشه دل بسوزوني تو براي حال زارم
هميشه تو رو تو خوابها توي رويا ها مي بينم
براي يه لحظه ي ناب تو ي آغوشت مي شينم
ولي اين فقط يه خوابه منم و يه دل خسته
به خدا كه چشم به راهتم پشت اين دراي بسته

آنکه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت ،
در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهايي ما را به رخ ما بکشد،
تنه اي بر در اين خانه تنها زد و رفت .

      من با تو چقدر ساده رفتم بر باد
      تو نام مرا چه زود بردي از ياد
      من حبه ي قند کوچکي بودم که
      از دست تو در پياله ي چاي افتاد
      شانه هايم زير بار غم شکست
      شاخه هاي سبز اميدم شکست
      عشق ما در شيشه فرهاد بود
      عشق شيرين ريشه اش در باد بود
      هيچ کس حرف صداقت را نزد
      هيچ کس دل را بر اين دريا نزد
      يک نفر امروز در چشمم شکست
      يک نفر بار سفر بست و گسست
      يک نفر با خاطراتم دور شد
      يک نفر با قصه ها محشور شد

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 20:29 توسط شهروز |


مردي که خيلي عاشق بود پشت شيشه آسمانخراش نشسته و سيگار مي کشيد . مرد آنقدر عاشق بود که وقتي آخرين پک را به سيگار زد يادش رفت که بايد ته سيگارش را پايين بياندازد ، نه خودش را

+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 0:25 توسط شهروز |


سلام به شما عزیزان
امیدوارم حالتون خوب باشه وبلاگ جدید رو ساختم هر کسی خواست با من همکاری کنه تا یه وبلاگ خوب از آب در بیاریم به من بگه تا یه نام کاربری بهش بدم تا فعالیت خود را آغاز کنه امیدوارم یه وبلاگ محشر بشه که البته با کمک شما عزیزان خواهد شد


نام وبلاگ جدید : http://www.love-fire.blogfa.com

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 20:27 توسط شهروز |


با سلام خدمت عزیزانی که به این وبلاگ سر زدن دوستان عزیزم من قصد دارم با چند تا از شما ها وبلاگ گروهی بسازم کسانی که مایلند میتواند به آی دی من یا به شماره من تماس بگیرند تا عقایدم را برایشان بگویم البته بیشتر دوست دارم با آنهایی وبلاگ رو بسازم که به مرگ عشق رسیده باشند چون ... منتظر پیام های شما هستم قول میدم وبلاگ خیلی زیبایی بشه بیایید دل شکسته ها به همه ثابت کنیم که عاشقی همیشه یک طرفه است عاشقان به هم نمیرسند این چیزی هست که من و خیلی از شما عزیزان بهش رسیدید راستی من سرباز هستم البته ۴ ماه دیگه تمام میشه پس اگه یکم دیر جوابه پیامهایتان را دادم دلگیر نشین ازم منتظره تان هستم

ID : eshgheh_atashin2001@yahoo.com

tell:09353355953

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 18:18 توسط شهروز |


بعد از رفتنت دستان منتظرم را در باغچه احساس تو کاشتم تا که به وقت
آمدنت درختي شود از چشم انتظاري هاي من.و تمام خاطرات کهنه ات را قاب کردم
و بر ديوار احساس فرو ريخته ام آويختم تا تو بيايي.
هر چند که بغض و کينه همچون پيچکي بر استواري هاي تن زخمي دار شکسته ام
پيچيده ليک هنوز سحرگاهان اشک قرباني ميکنم تا تو بيايي
و بعد از رفتنت لحظه ها را ميشمارم  تک به تک و خورشيد را براي حضور
بيشرمانه اش در آسمان ملامت ميکنم.و چشمانم را بدرقه راهت ميکنم و اشکهايم
را پشت پايت ميريزم تا که شايد نه براي من به حرم انتظارم باز ايي
و به نگاه سردت که از پشت پنجره چشمانت به انتظارم طعنه وار ميخنديد دل
نبستم و از حاشيه تنهايي مسير گم کرده نفسهايت را جستجو کردم
من تورا تنها تورا از ميان تمام آرزوهايم آرزو کردم تا توبيايي
دلم گرفته از اين روزگار دلتنگي
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگي
دلم دوباره در انبوه خستگي ها ماند
گــــرفت آينــــــه ام را غـبار دلتنگي
شکست پشت من از داغ بي تو بودنها
به روي شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگي
درون هاله اي از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگي
از آن زمان که تو از پيش ما سفر کردي
نشسته ايم من و دل کـــــنار دلتنگي
دگر پرنده احساس مــن نمي خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگي
بيا که ثانيه ها بي تو کند مي گذرد
بيا که بگذرد اين روزگـــــار دلتنگي
بـه كـوتـاهـي عمــر آشـنـا يي        مرا بي همزبان ، بگذارو بگذر
درين ويرانه دل،گاهي نگاهي        به رسم يادگـار، بگـذار و بگذر
برو، تا از زمانـه جا نمـاندي         توهم زخمي مرا ، بگذاروبگذر
دوچشمم راكه مشتاق توهستند       كنون درسيل خون، بگذاروبگذر
بـگو بـاران بشويد خـاطراتت        مرا چون خاطره ، بگذاروبگذر
بـرو آنجـا كـه آرامش  بيـابي        مـرا آرام مـن ، بگـذار و بگذر
ازين پس مونسم با شعله هجر      مـرا در آتشـت ، بگـذار و بگذر
ميگن زمين مي چرخه
لعنت به هر چي  چرخه
چرخي که عاشقم  کرد
چرخي که عشقمو برد
چرخي که قلب پاکم
سوار اون زمين خورد
چرخي که دوخت و دوزش
گذشت شام و روزش
مارو زهم جدا کرد
چه فتنه ها به پا کرد...
عشقم را خريداري نيست دلم را دلداري نيست
لبانم را خنده اي نيست چشمانم را نگاهي نيست
دستانم را نوازشي نيست آسمانم را پرنده اي نيست
دنيايم را زندگي نيست.....
کردي آهنگ سفر، اما پشيمان مي شوي
چون به ياد آري پريشانم، پريشان مي شوي
گر به خاطر آوري اين اشک جانسوز مرا
انچه من هستم کنون در عاشقي،آن مي شوي
سر به زانو گريه هايم را اگر بيني به خواب
چون سپند از بهر ديدارم شتابان مي شوي
عزم هجران کرده اي شايد فراموشم کني
گر خزان عمر ما را بنگري با رفتنت
همچو ابر نوبهاران اشکريزان مي شوي
بشکند پيمانه صبرم ولي در چشم خلق
چون دگر خوبان تو هم بشکسته پيمان مي شوي
بينم آن روزي که چون پروانه بهر سوختن
پاي تا سر آتش و سر تا به پا جان مي شوي
مرغ باغ عشقي و دور از تو جان خواهم سپرد
آن زمان بي همزبان در اين گلستان ميشوي

امشب ز غمت ميان خون خواهم خفت
وزبسترِ عافيت برون خواهم خفت
باور نکني خيال خود را بفرست
تا در نگرد که بي تو چون خواهم خفت
نکند خواب برد خوابِ مرا
نکند راز خودش فاش کند رازِ مرا
نکند اشک بشويد همه ي اشکِ مرا
نکند عشق خودش خام کند عشقِ مرا

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:1 توسط شهروز |


می خواستم که عقده ی دل وا کنم ، نشد 

نفرین بر این سکوت غم افزا کنم ، نشد 

می خواستم که در غم عشق تو سالها 

فکری به حال این دل تنها کنم ، نشد 

می خواستم شبی به خیال تو تا سحر 

دل را اسیر وعده ی فردا کنم ، نشد 

می خواستم هنر کنم و پیش طاعنان 

عشق و فراق را همه حاشا کنم ، نشد 

می خواستم به خاطر تار شکسته ام

تاری ز گیسوان تو پیدا کنم، نشد

می خواستم که کاسه ای از شربت جنون

خیراتی قبیله ی لیلی کنم ، نشد

می خواستم به گوشه ی زندان انتظار

پلک حریص پنجره را وا کنم ، نشد

می خواستم به یاد غرور شکسته ام

آیینه را فدای تماشا کنم ، نشد 

می خواستم که نگذرم از آبروی ایل

ترک دل فراری و رسوا کنم ، نشد

می خواستم به شیب جنون زودتر رسم

یعنی که پشت فاصله را تا کنم ، نشد

می خواستم ز روزن غربال اعتماد 

با آبروی ریخته سودا کنم ، نشد 

می خواستم که غنچه ی شبنم ندیده را 

با اشک انتظار ، شکوفا کنم ، نشد

یک روز سلامی کردیم

یک روز وداعی داریم

آن روز که سلامت کردم

آن روز که نگاهت کردم

روز رویارویی ما بود

روز آشنایی ما بود

روزها و شبها بگذشتند

همه یکدل و یکرنگ شدیم

آنچنان لطف و صفائی داشتیم

که به صد من زر هم ارزش داشت

وای از این روزگار

که شدیم از هم جدا

یکی آنسو و یکی هم این سو

این چنین است این روز وداع

اما هر کجا باشیم در یاد همیم

پرنده ای هستم کوچک و تنها

روزگاری پر و بالی زیبا داشتم

در آسمان آرزوهایم او ج می گرفتم

دیری نگذشت دست غریب روزگار

سایهء غمناکش را برایم گشود

بالهای زیبایم شکست دیگر بی پر و بال شدم

قدرت پریدنم از یادها هم رفت

حال پریدن برایم آرزویی دست نیافتی شده

قفس و در بند بودن را بهتر این آزادی می دانم

آزادیی که اراده ای از خود نداری

پر و بال شکسته در کنج این دنیا چه سود

چه حاصلی جز غم  تلخ و یاد آوری گذشته هایم

خداوندا کمکم که تو یاریرسی جز تو ندارم

برس به دادم مانده ام در سیاهی و تباهی

زندگی چون کودکی تنهاست
ساده وغمناک
اشک سردی همچون مروارید
میدود در جام چشمانش
میچکد بر خاک


سادگی در چهره اش پیداست
گاه یک لبخند
میدمد در اسمان گونه هایش گرم
می شکوفد در بنا گوشش


غنچه آزرم
گاه ابر تیره اندوه
بر جبینش میگشد دامن
سر فرو می اورد نا شاد
چون نهاهی نرمو نازک تن
در گذار باد


زندگی زیباست
ساده و مغموم
چون غزالی در کنار چشمه ای،در خلوت جنگل
مانده از دیدار جفت گمشده محروم
دیده اش از انتظاری جاودان لبریز
در بهاری سرد


مرغ زیبایی نشسته شادمان بر شاخه اندوه
سادگی افتاده همچون شبنمی از دیده مهتاب
در سکون حیرتی خاموش
بر عقیق بوته اعجاب
زندگی چون کودکی تنهاست
ساده وغمناک
زندگی زیباست

خدا کند که دل من در انتظار تو باشد

درون کلبه قلبم همیشه جای تو باشد

مرا نسیم نگاهت به باغ آینه ها برد

خوشا کبوتر عشقی که در هوای تو باشد

قنوت سبز نمازم به التماس در آمد

چه میشود که مرا خیری از دعای تو باشد

به گور میبرد ابلیس ، آرزوی دلش را

اگر که تکیه دستم به شانه های تو باشد

دراین دیار حریمی برای حرمت دل نیست

بیا حریم دلم باش تا سرای تو باشد

خدا کند که دلم را به هیچکس نفروشم

خدا کند که دل من فقط برای تو باش

هر نفس می رسد از سينه ام اين ناله به گوش
كه در اين خانه دلی هست به هيچش مفروش
چون به هيچش نفروشم ؟ كه به هيچش نخرند
هركه بار غم ياری نكشيده ست به دوش
 

سنگدل ، گويدم از سيم تنان روی بتاب
بی هنر ، گويدم از نوش لبان چشم بپوش
برو ای دل به نهانخانه خود خيره بمير
مخروش اين همه ای طالب راحت ! مخروش
 

آتش عشق بهشت است ، مينديش و بيا
زهر غم راحت جان است ، مپرهيز و بنوش
بخت بيدار اگر جويی با عشق بساز
غم جاويد اگر خواهی ، با شوق بجوش
پر و بالی بگشا ، خنده خورشيد ببين
پيش از آنی كه شود شمع وجودت خاموش

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 13:29 توسط شهروز |


سلام به همه ی دوستان کوتاهی منو بپذیرین شرمنده ام به خدا وبلاگ و یه چند وقتی هست که رهاش کردم و یه معذرت خواهی بدهکارم به انهایی که اومدن سر زدن و نتونستم من به آنها سر بزنم به خدا خیلی گرفتارم

                                        التماس دعا

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 13:4 توسط شهروز |


دلم گرفته،اي دوست!هوايگريه با من؛

                                     گر از قفس گريزم،‌كجا روم،كجا،من؟

                        ****************

اي سهمت از بار امانت هرچه سنگين تر!   
                                        بگذار تا من هم شريك قسمتت باشم

                        ****************

       اي ناگهان تر از همه اتفاق ها

                                            پايان خوب قصه تلخ فراقها

                        ****************

سلامي صميمي تر از غم نديدم

                                        به اندازه غم تو را دوست دارم

                        ****************

مرا اي عشق از غمهاي عالم بي خبر كردي

                              به شادي هاي عالم درد زيباي تو نفروشم

                        ****************

واي از آن روزي كه از من چشمهايت را بگيري

                                 بي نگاه تو، دلم مي ماند و ديوارهايش

                        ****************

دل ديوانه ديشب عالمي داشت

                                      جدا زان چشم غمگينت غمي داشت

                         ****************

يك عمر گريه كردم ،‌اي آسمان ،‌ روا نيست

                                     دردانه ام ز چشم گريان من بيفتد ...!

                         ****************

فقط به خيزش فواره ها نظر كردم

                                   فرود آب نديدم ! فريب از اين خوردم

                          ****************

تو كز ميان دل من قدم برون ننهي

                                  نمي شود كه دمي در كنار من باشي

                           ****************

 دلم آنگاه خوش گردد كه تو دلدار من باشي

                         مرا جان آن زمان باشد كه تو جانان من باشي

                           ****************

رحم كن بر دل بي طاقت ما اي قاصدک

                                        نااميدي خبري نيست كه يك بار آري

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 19:51 توسط شهروز |