عشق میتونه مثل آتش هم مفید باشه و هم میتونه مضر باشه
سلام اومدم بگم از همه معذرت میخوام بابت اینکه نمیتونم به وب سایت های زیباتون بیام بی هدف بودن و روزهای تکراری............................... از همتون ممنونم کجای وب سایتم قشنگه بعد ۷ ماه الان دیدمش دیدم قالبم پر شده حتی عکسهای وب......... به امید روزی که مرگ در آغوش گیرد مرا خستم از حرفای تکراری خستم از لبخند اجباری وقتی هم............. سالهاست منتظر یک هم صحبت طولانیم اما........... دیگه دارم چرت میگم......... خوش باشین عزیزان عادت می کنم... به داشتن چیزی و سپس نداشتنش به بودن کسی و سپس به نبودنش تنها عادت می کنم اما فراموش نه ! رویـ ــــای تورا من از امشـ ــــب،خاک میکنــــــــــم... باران عشـــــــــق که از ابر ِ چشـ ـــــم میچـ ـــــکد... از آسـ ـمان دلبستگی امشبـــــ پاکـــــــــــــ میکنم... مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز
گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی
دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد
قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود
بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین
می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از
مرتع گذشت. دومین
در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد
.جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است
و این ارزش جنگیدن ندارد. سومین
در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود
که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و
دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...
اما.........گاو دم نداشت!!!! زندگی
پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن
است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس
را دریابی.. بهترين آيينه وجدان توست، آگاه و بيدار باش. بهترين شريك آن است كه اصلا وجود نداشته باشد. بهترين گذشت آن است كه در موضع قدرت باشي و آن را انجام دهي. بهترين ايده ها را هميشه احساس تو به تو هديه مي كند نه عقل تو. بهترين راه حرف زدن، صريح و شفاف حرف زدن است، از حاشيه بپرهيز. بهترين مامن شانه هاي كسي است كه از صميم قلب دوستش داري. بهترين نعمت بدون هيچ قيد و شرطي، سلامتي است و دل خوش. بهترين جست و جو، كنكاش در وجود خودت است. بهترين عمل آن است كه بدي را با نيكي جواب بدهي. بهترين راه براي بدگويان آن است كه در عمل عكس آن چه را كه گفته اند نشان بدهي نه با زبان. بهترين فرار آن است كه از جمع غيبت كنندگان بگريزي. بهترين بزرگواري آن است كه هرگز از بالا به كسي نگاه نكني مگر آن كه بخواهي او را از زمين بلند كني. بهترين طرز فكر كردن آن است كه به ديگران بر اساس خصوصيات شخصيتي شان امتياز بدهي نه بر اساس ظاهر و ثروت. بهترين قدرداني آن است كه در آن افراط نباشد. خستـــه شــدم از بس آرزو کـردم و دیـگـران به آن رسیـدنـد ! اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا می رساندم سلام دوستان گلم امیدوارم حالتون خوب باشه از بابته نبودنم عذر میخوام اکثر شماها براتون پیش اومده که یه مدت حوصله ی هیچ کاری رو نداشته باشین الان منم تو این حال و هوام میگفتن دوران سربازی دوران خوبی هست راست میگن والا تا موقعی که بود میگفتیم اه اینم شد دوران الان که تموم شده میفهمیم چه دورانی بود کسی کار به کارمون نداشت حالا که تموم شده همه دیدشون عوض شده همه هم میخوان سریع ادمو زن بدن منم برای اینکه فرار کنم از این کار شروع کردم به درس خوندن شهروزی که از درس فراری بود شده بچه درس خون خودم به کار خودم خندم میگیره ولی در کل خیلی گرفته ام این روزا .واقعا این پدر و مادر ها به عشق اعتقاد ندارن تا میگی میخوام با کسی ازدواج کنم که عاشقم باشه و عاشقش باشم سریع پس گردنی میاد و میگن عشق چیه دیگه من نمیدونم خودشون با چه انگیزه ای ازدواج کردن جدن میشه بدونه اینکه عاشق باشی ازدواج کنی ؟ چرا تو این زمونه نمیشه تنها بود؟ من عاشق تنهایی هستم میدونید چرا چون تنهایی چیزایی داره که خیلی خوبه ولی واقعا بعضی اوقات ادم نیاز به هم صحبت داره ولی صد حیف که...(سالهاست دنباله یه هم صحبت طولانیم) سرتونو درد نیارم دیگه یه عالمه نوشته واسه آپ دارم حوصلم اومد براتون میزارم فدای شما فعلا امروز بازم مثل ديروز و مثل همه روزاي تنهاييم دلم گرفت بي تو تنها گريه کردم توي شب ها بي ستاره بي تو تنها گريه کردم توي شب ها بي ستاره مردي که خيلي عاشق بود پشت شيشه آسمانخراش نشسته و سيگار مي کشيد . مرد آنقدر عاشق بود که وقتي آخرين پک را به سيگار زد يادش رفت که بايد ته سيگارش را پايين بياندازد ، نه خودش را این پست و پاک کردم به خاطر دلایلی بعد از رفتنت دستان منتظرم را در باغچه احساس تو کاشتم تا که به وقت امشب ز غمت ميان خون خواهم خفت می خواستم که عقده ی دل وا کنم ، نشد نفرین بر این سکوت غم افزا کنم ، نشد می خواستم که در غم عشق تو سالها فکری به حال این دل تنها کنم ، نشد می خواستم شبی به خیال تو تا سحر دل را اسیر وعده ی فردا کنم ، نشد می خواستم هنر کنم و پیش طاعنان عشق و فراق را همه حاشا کنم ، نشد می خواستم به خاطر تار شکسته ام تاری ز گیسوان تو پیدا کنم، نشد می خواستم که کاسه ای از شربت جنون خیراتی قبیله ی لیلی کنم ، نشد می خواستم به گوشه ی زندان انتظار پلک حریص پنجره را وا کنم ، نشد می خواستم به یاد غرور شکسته ام آیینه را فدای تماشا کنم ، نشد می خواستم که نگذرم از آبروی ایل ترک دل فراری و رسوا کنم ، نشد می خواستم به شیب جنون زودتر رسم یعنی که پشت فاصله را تا کنم ، نشد می خواستم ز روزن غربال اعتماد با آبروی ریخته سودا کنم ، نشد می خواستم که غنچه ی شبنم ندیده را با اشک انتظار ، شکوفا کنم ، نشد یک روز سلامی کردیم یک روز وداعی داریم آن روز که سلامت کردم آن روز که نگاهت کردم روز رویارویی ما بود روز آشنایی ما بود روزها و شبها بگذشتند همه یکدل و یکرنگ شدیم آنچنان لطف و صفائی داشتیم که به صد من زر هم ارزش داشت وای از این روزگار که شدیم از هم جدا یکی آنسو و یکی هم این سو این چنین است این روز وداع اما هر کجا باشیم در یاد همیم پرنده ای هستم کوچک و تنها روزگاری پر و بالی زیبا داشتم در آسمان آرزوهایم او ج می گرفتم دیری نگذشت دست غریب روزگار سایهء غمناکش را برایم گشود بالهای زیبایم شکست دیگر بی پر و بال شدم قدرت پریدنم از یادها هم رفت حال پریدن برایم آرزویی دست نیافتی شده قفس و در بند بودن را بهتر این آزادی می دانم آزادیی که اراده ای از خود نداری پر و بال شکسته در کنج این دنیا چه سود چه حاصلی جز غم تلخ و یاد آوری گذشته هایم خداوندا کمکم که تو یاریرسی جز تو ندارم برس به دادم مانده ام در سیاهی و تباهی زندگی چون کودکی تنهاست خدا کند که دل من در انتظار تو باشد درون کلبه قلبم همیشه جای تو باشد مرا نسیم نگاهت به باغ آینه ها برد خوشا کبوتر عشقی که در هوای تو باشد قنوت سبز نمازم به التماس در آمد چه میشود که مرا خیری از دعای تو باشد به گور میبرد ابلیس ، آرزوی دلش را اگر که تکیه دستم به شانه های تو باشد دراین دیار حریمی برای حرمت دل نیست بیا حریم دلم باش تا سرای تو باشد خدا کند که دلم را به هیچکس نفروشم خدا کند که دل من فقط برای تو باش هر نفس می رسد از سينه ام اين ناله به گوش سنگدل ، گويدم از سيم تنان روی بتاب آتش عشق بهشت است ، مينديش و بيا التماس دعا دلم گرفته،اي دوست!هوايگريه با من؛ گر از قفس گريزم،كجا روم،كجا،من؟ **************** اي سهمت از بار امانت هرچه سنگين تر! **************** اي ناگهان تر از همه اتفاق ها پايان خوب قصه تلخ فراقها **************** سلامي صميمي تر از غم نديدم به اندازه غم تو را دوست دارم **************** مرا اي عشق از غمهاي عالم بي خبر كردي به شادي هاي عالم درد زيباي تو نفروشم **************** واي از آن روزي كه از من چشمهايت را بگيري بي نگاه تو، دلم مي ماند و ديوارهايش **************** دل ديوانه ديشب عالمي داشت جدا زان چشم غمگينت غمي داشت **************** يك عمر گريه كردم ،اي آسمان ، روا نيست دردانه ام ز چشم گريان من بيفتد ...! **************** فقط به خيزش فواره ها نظر كردم فرود آب نديدم ! فريب از اين خوردم **************** تو كز ميان دل من قدم برون ننهي نمي شود كه دمي در كنار من باشي **************** دلم آنگاه خوش گردد كه تو دلدار من باشي مرا جان آن زمان باشد كه تو جانان من باشي **************** رحم كن بر دل بي طاقت ما اي قاصدک نااميدي خبري نيست كه يك بار آري سلام دوستان عزیزم عزیزان من سرباز هستم تو شهر زنجان اینجا که اومدم خیلی دلتنگ تر شدم طوری که روزها برام عذاب آور شده ولی خودمو زدم به بی خیالی جز این کاری هم نمیتونم بکنم دوستان عزیز ۱ خواهش ۱ تمنا برام دعا کنید دوستان قدر آزادی تو نو بدونید قدر سقفی که زیرش زندگی میکنید رو بدونید شاید الان این حرفای منو درک نکنید ولی روزی به این حرفم برسید قدر چیزهایی که خدا بهتون داده رو بدونید حتی تن سالم و روح سالم .از نظر روحی داغونم میدونم همتون مرام دارید و برام دعا میکنید دعا کنید خدا بهم صبر بده به خدا گریم گرفته دیگه نمیتونم پس مینویسم سه نقطه... خدایا شکرت کاش میشد سرنوشت رو از سر نوشت در زمانهاي بسيار دور،در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت.او تصميم گرفت پيرمردي صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروي و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟ مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟ من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم مشتري با اعتراض گفت پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند مشتري گفت دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد خداوند به فرشتگان عقل داد بدون شهوت , اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت . اکنون زمانه اي است که ما در يک روز چند بار عاشق مي شويم . داداشي قصه نخور زندگي جذر و مد داره دنـيامون يه عالمه آدم خوب و بــــد داره ديدم كه تو دريايي و من رود شدم در وســعت چشمان تو محدود شدم اي دوست دلت هميشه زندان من است آتشـــــــکده عشق تو از آن من است خدايا شكرت كه غم را آفريدي با سلام خدمت عزيزاني که به اين وبلاگ سر ميزنن و نظر ميدن از همه ي شما دوستان ممنونم شرمندگي منو بپزيريد که نتونستم به وبلاگ هاي زيبايتان سر بزنم چون الان در حال حاضر سرباز هستم و اصلا وقت نکردم که بيام نت ولي سعي ميکنم توي اين تعطيلات کمي و کاستيهاي وبلاگ را رفع کنم و به وبلاگهاي زيبايتان سر بزنم پيشاپيش عيدتان هم مبارک سال خوبي براي شما و خانوادتان آرزو ميکنم يه خواهش هم دارم از شما عزيزان تا ميتونيد برام دعا کنيد البته از ته دل زندگي نوشيدن قهوه است ليلي زير درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ
هیچوقت
به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار
شده و كم كم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر
میكنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف كنم. من یه نفر رو می شناسم
كه شكارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نمیده. یه
روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش
بر میداره و میره توی جنگل. همینطور كه میرفته جلو یهو از پشت درختها یه
پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شكارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و
نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ كشته میشه و میفته روی زمین!
پیرمرد با حیرت میگه: این امكان نداره! حتما” یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دكتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا” منظور منم همین بود!
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند.
وقتی
پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک
معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و
دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن
نیت خود را نشان بدهد گفت: ...اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و
یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته
یکی از این دو را بیرون بیاورد.
اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید
همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم
نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به
انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.
این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت.دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد
دخترک
دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و
با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش
لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های
دیگر غیر ممکن بود.
در همین لحظه دخترک گفت: آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست.
اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است...و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد.
آن
پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به
اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است ....
اگر مانده بودی تو را تا دل قصه ها می کشاندم
اگر با تو بودم به شب های غربت که تنها نبودم
اگر مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می سرودم
مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت
این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت
با تو این مرغک پر شکسته مانده بودی اگر بال و پر داشت
با تو بیمی نبودش ز طوفان مانده بودی اگر همسفر داشت
هستیم را به آتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی
مرگ دل آرزویت اگر بود مانده بودی اگر می شنیدی
با تو دریا پر از دیدنی بود شب ستاره گلی چیدنی بود
خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود
بعد تو خشم دریا و ساحل بعد تو پای من مانده در گل
مانده بودی اگر موج دریا تا ابد هم پر از دیدنی بود
با تو و عشق تو زنده بودم بعد تو من خودم هم نبودم
بهترین شعر هستی رو با تو مانده بودی اگر می سرودم
بازم بغضم شکست و اشک روي گونه هام نشست
آخه يادت داره ديونم ميکنه.......
غمت بد جور داره ويرونم ميکنه...
همه ميگن خيلي ديونم....
اما کاش اوناهم اينو بدونن....
بدونن تنها ترين تنها شدم....
يک برگ خشک و بي رويا شدم...
به زير پاي آدما خورد شدم و رها شدم...
يه روزي من واسه خودم بهارو سرو سودايي داشتم....
اما حالا...فنا شدم..به پاي تو تباه شدم...
به خاطره لطف پراز محبتت...
از درخت زندگي واسه هميشه جداشدم....
اما...بازم مثل همه شعرام ميگم...
فداي سرت....که من فنا شدم...
عزيزم ...تو بخند....
يادت نره به روي هرچي غمه درو ببند..
انتظار تو کشيدم تا که برگردي دوباره
در غروب رفتن تو لحظه هايم را شکستم
زير بارون جدايي با خيال تو نشستم
پشت شيشه روز و شب دل به بارون مي سپارم
من براي گريه هايم چشمه ها رو کم مي ارم
انتظار با تو بودن منو از پا در مي ياره
ترس از اين دارم که بي تو تا ابد چشمام بباره
بي خبر از حال هم خوابييدن چه سود؟؟؟
بر مزار مردگان خويش ناليدن چه سود؟؟؟؟
زنده را تا زنده است بايد به فريادش رسيد
ور نه بر سنگ مزارش آب پاشيدن چه سود؟؟؟
گر نرفتي خانه اش تا زنده بود
خانه صاحب غزا تا صبح خوابيدن چه سود؟؟؟؟
گر نپرسي حال من تا زنده ام
بعد از مرگم اشک و ناليدن چه سود؟؟؟
به تقاص چه گناهي بايد اينجوري بسوزم
واسه ي يه اشتباهي چه اومد به حال و روزم
مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم
اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من
رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشي اما
بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا
حالا باز حرفاي مردم ميشينه توي خيالم
كي ميشه دل بسوزوني تو براي حال زارم
هميشه تو رو تو خوابها توي رويا ها مي بينم
براي يه لحظه ي ناب تو ي آغوشت مي شينم
ولي اين فقط يه خوابه منم و يه دل خسته
به خدا كه چشم به راهتم پشت اين دراي بسته
آنکه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت ،
در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهايي ما را به رخ ما بکشد،
تنه اي بر در اين خانه تنها زد و رفت .
من با تو چقدر ساده رفتم بر باد
تو نام مرا چه زود بردي از ياد
من حبه ي قند کوچکي بودم که
از دست تو در پياله ي چاي افتاد
شانه هايم زير بار غم شکست
شاخه هاي سبز اميدم شکست
عشق ما در شيشه فرهاد بود
عشق شيرين ريشه اش در باد بود
هيچ کس حرف صداقت را نزد
هيچ کس دل را بر اين دريا نزد
يک نفر امروز در چشمم شکست
يک نفر بار سفر بست و گسست
يک نفر با خاطراتم دور شد
يک نفر با قصه ها محشور شد
انتظار تو کشيدم تا که برگردي دوباره
در غروب رفتن تو لحظه هايم را شکستم
زير بارون جدايي با خيال تو نشستم
پشت شيشه روز و شب دل به بارون مي سپارم
من براي گريه هايم چشمه ها رو کم مي ارم
انتظار با تو بودن منو از پا در مي ياره
ترس از اين دارم که بي تو تا ابد چشمام بباره
بي خبر از حال هم خوابييدن چه سود؟؟؟
بر مزار مردگان خويش ناليدن چه سود؟؟؟؟
زنده را تا زنده است بايد به فريادش رسيد
ور نه بر سنگ مزارش آب پاشيدن چه سود؟؟؟
گر نرفتي خانه اش تا زنده بود
خانه صاحب غزا تا صبح خوابيدن چه سود؟؟؟؟
گر نپرسي حال من تا زنده ام
بعد از مرگم اشک و ناليدن چه سود؟؟؟
به تقاص چه گناهي بايد اينجوري بسوزم
واسه ي يه اشتباهي چه اومد به حال و روزم
مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم
اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من
رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشي اما
بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا
حالا باز حرفاي مردم ميشينه توي خيالم
كي ميشه دل بسوزوني تو براي حال زارم
هميشه تو رو تو خوابها توي رويا ها مي بينم
براي يه لحظه ي ناب تو ي آغوشت مي شينم
ولي اين فقط يه خوابه منم و يه دل خسته
به خدا كه چشم به راهتم پشت اين دراي بسته
آنکه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت ،
در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهايي ما را به رخ ما بکشد،
تنه اي بر در اين خانه تنها زد و رفت .
من با تو چقدر ساده رفتم بر باد
تو نام مرا چه زود بردي از ياد
من حبه ي قند کوچکي بودم که
از دست تو در پياله ي چاي افتاد
شانه هايم زير بار غم شکست
شاخه هاي سبز اميدم شکست
عشق ما در شيشه فرهاد بود
عشق شيرين ريشه اش در باد بود
هيچ کس حرف صداقت را نزد
هيچ کس دل را بر اين دريا نزد
يک نفر امروز در چشمم شکست
يک نفر بار سفر بست و گسست
يک نفر با خاطراتم دور شد
يک نفر با قصه ها محشور شد
آمدنت درختي شود از چشم انتظاري هاي من.و تمام خاطرات کهنه ات را قاب کردم
و بر ديوار احساس فرو ريخته ام آويختم تا تو بيايي.
هر چند که بغض و کينه همچون پيچکي بر استواري هاي تن زخمي دار شکسته ام
پيچيده ليک هنوز سحرگاهان اشک قرباني ميکنم تا تو بيايي
و بعد از رفتنت لحظه ها را ميشمارم تک به تک و خورشيد را براي حضور
بيشرمانه اش در آسمان ملامت ميکنم.و چشمانم را بدرقه راهت ميکنم و اشکهايم
را پشت پايت ميريزم تا که شايد نه براي من به حرم انتظارم باز ايي
و به نگاه سردت که از پشت پنجره چشمانت به انتظارم طعنه وار ميخنديد دل
نبستم و از حاشيه تنهايي مسير گم کرده نفسهايت را جستجو کردم
من تورا تنها تورا از ميان تمام آرزوهايم آرزو کردم تا توبيايي
دلم گرفته از اين روزگار دلتنگي
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگي
دلم دوباره در انبوه خستگي ها ماند
گــــرفت آينــــــه ام را غـبار دلتنگي
شکست پشت من از داغ بي تو بودنها
به روي شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگي
درون هاله اي از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگي
از آن زمان که تو از پيش ما سفر کردي
نشسته ايم من و دل کـــــنار دلتنگي
دگر پرنده احساس مــن نمي خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگي
بيا که ثانيه ها بي تو کند مي گذرد
بيا که بگذرد اين روزگـــــار دلتنگي
بـه كـوتـاهـي عمــر آشـنـا يي مرا بي همزبان ، بگذارو بگذر
درين ويرانه دل،گاهي نگاهي به رسم يادگـار، بگـذار و بگذر
برو، تا از زمانـه جا نمـاندي توهم زخمي مرا ، بگذاروبگذر
دوچشمم راكه مشتاق توهستند كنون درسيل خون، بگذاروبگذر
بـگو بـاران بشويد خـاطراتت مرا چون خاطره ، بگذاروبگذر
بـرو آنجـا كـه آرامش بيـابي مـرا آرام مـن ، بگـذار و بگذر
ازين پس مونسم با شعله هجر مـرا در آتشـت ، بگـذار و بگذر
ميگن زمين مي چرخه
لعنت به هر چي چرخه
چرخي که عاشقم کرد
چرخي که عشقمو برد
چرخي که قلب پاکم
سوار اون زمين خورد
چرخي که دوخت و دوزش
گذشت شام و روزش
مارو زهم جدا کرد
چه فتنه ها به پا کرد...
عشقم را خريداري نيست دلم را دلداري نيست
لبانم را خنده اي نيست چشمانم را نگاهي نيست
دستانم را نوازشي نيست آسمانم را پرنده اي نيست
دنيايم را زندگي نيست..... 
کردي آهنگ سفر، اما پشيمان مي شوي
چون به ياد آري پريشانم، پريشان مي شوي
گر به خاطر آوري اين اشک جانسوز مرا
انچه من هستم کنون در عاشقي،آن مي شوي
سر به زانو گريه هايم را اگر بيني به خواب
چون سپند از بهر ديدارم شتابان مي شوي
عزم هجران کرده اي شايد فراموشم کني
گر خزان عمر ما را بنگري با رفتنت
همچو ابر نوبهاران اشکريزان مي شوي
بشکند پيمانه صبرم ولي در چشم خلق
چون دگر خوبان تو هم بشکسته پيمان مي شوي
بينم آن روزي که چون پروانه بهر سوختن
پاي تا سر آتش و سر تا به پا جان مي شوي
مرغ باغ عشقي و دور از تو جان خواهم سپرد
آن زمان بي همزبان در اين گلستان ميشوي
وزبسترِ عافيت برون خواهم خفت
باور نکني خيال خود را بفرست
تا در نگرد که بي تو چون خواهم خفت
نکند خواب برد خوابِ مرا
نکند راز خودش فاش کند رازِ مرا
نکند اشک بشويد همه ي اشکِ مرا
نکند عشق خودش خام کند عشقِ مرا
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

ساده وغمناک
اشک سردی همچون مروارید
میدود در جام چشمانش
میچکد بر خاک
سادگی در چهره اش پیداست
گاه یک لبخند
میدمد در اسمان گونه هایش گرم
می شکوفد در بنا گوشش
غنچه آزرم
گاه ابر تیره اندوه
بر جبینش میگشد دامن
سر فرو می اورد نا شاد
چون نهاهی نرمو نازک تن
در گذار باد
زندگی زیباست
ساده و مغموم
چون غزالی در کنار چشمه ای،در خلوت جنگل
مانده از دیدار جفت گمشده محروم
دیده اش از انتظاری جاودان لبریز
در بهاری سرد
مرغ زیبایی نشسته شادمان بر شاخه اندوه
سادگی افتاده همچون شبنمی از دیده مهتاب
در سکون حیرتی خاموش
بر عقیق بوته اعجاب
زندگی چون کودکی تنهاست
ساده وغمناک
زندگی زیباست![]()

كه در اين خانه دلی هست به هيچش مفروش
چون به هيچش نفروشم ؟ كه به هيچش نخرند
هركه بار غم ياری نكشيده ست به دوش
بی هنر ، گويدم از نوش لبان چشم بپوش
برو ای دل به نهانخانه خود خيره بمير
مخروش اين همه ای طالب راحت ! مخروش
زهر غم راحت جان است ، مپرهيز و بنوش
بخت بيدار اگر جويی با عشق بساز
غم جاويد اگر خواهی ، با شوق بجوش
پر و بالی بگشا ، خنده خورشيد ببين
پيش از آنی كه شود شمع وجودت خاموش
بگذار تا من هم شريك قسمتت باشم
تمام دختران جوان منطقه را دعوت كند تا از ميان آنان دختري سزاوار را برگزيند.
روز موعود فرا رسيدو شاهزاده به دختران گفت:به هر يك از شما دانه اي ميدهم؛كسي كه
بتواند در مدت 6ماه زيباترين گل رابراي من بياورد،ملكه آينده چين ميشود.
در ميان دعوت شدگان دختر فقيري هم بود.او هم دانه اي گرفت و در گلداني كاشت.سه ماه
گذشت و هيچ گلي سبز نشد.دختر با باغبانان بسياري صحبت كردو راه گلكاري را آموخت؛اما
بي نتيجه بود . گلي نروييد.دخترك با گلدان خاليش منتظر ماند و دختران هر كدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شكلهاي مختلف در گلدانهاي خود داشتند.شاهزاده هر كدام از گلدانها رابررسي كرد و در پايان اعلام كرد دختر بي بضاعت همسر آينده او خواهد بود.همه اعتراض كردند كه شاهزاده كسي را انتخاب كرده كه در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است.شاهزاده توضيح داد:اين دختر تنها كسي است كه گلي را به ثمر رسانده كه او را سزاوار همسري امپراطور ميكند و آن گل صداقت است؛ زيرا همه دانه هايي كه من به شما داده بودم سنگريزه بود و امكان نداشت گلي از آنها برويد....!!
نامي نداشت. نامش تنها انسان بود؛و تنها دارايي اش تنهايي
گفت: تنهايي ام را به بهاي عشق مي فروشم. کيست که از من قدري تنهايي بخرد؟
هيچ کس پاسخ نداد
گفت:تنهايي ام پر از رمز و راز است، رمز هايي از بهشت. راز هايي از خدا. با من
گفت و گو کنيد تا از حيرت برايتان بگويم
هيچ کس با او گفت و گو نکرد
و او ميان اين همه تن ، تنها فانوس کوچکش برداشت و به غارش رفت. غاري در حوالي دل.
مي دانست آنجا هميشه کسي هست. کسي که تنهايي مي خرد و عشق مي بخشد
او به غارش رفت و ما فراموشش کرديم و نمي دانيم که چه مدت آنجا بود
سيصد سال و نه سال بر آن افزون؟ يا نه، کمي بيش و کمي کم. او به غارش رفت و ما نمي
دانيم چه کرد و چه گفت و چه شنيد؛ و نمي دانيم آيا در غار خوابيده بود يا نه؟
اما از غار که بيرون آمد بيدار بود، آنقدر بيدارکه خواب آلودگي ما بر ملا شد. چشم
هايش دور خورشيد بود، تابناک و روشن؛ که ظلمت ما را مي دريد
از غار که بيرون آمد هنوز همان بود با تني نحيف و رنجور. اما نمي دانم سنگيني اش را
از کجا آورده بود، که گمان مي کرديم زمين تاب وقارش را نمي آورد و زير پاهاي رنجورش
درهم خواهد شکست
از غار که بيرون آمد، با شکوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتني.اما ديگر سخن
نگفت.انگار لبانش را دوخته بودند، انگار دريا دريا سکوت نوشيده بود
و اين بار ما بوديم که دنبالش مي دويديم براي جرعه اي نور.براي قطره اي حيرت. و او
بي آنکه چيزي بگويد، مي بخشيد؛بي آنکه چيزي بخواهد.
او نامي نداشت،نامش تنها انسان بود و تنها دارايي اش تنهايي
با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد .
عابراني که رد ميشدند به سرعت او را به اولين
درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان
کردند. سپس به او گفتند: "بايد
ازت عکسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب و
شکستگي نديده باشه"
پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به
عکسبرداري نيست .
پرستاران از او دليل عجلهاش را پرسيدند .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا ميروم
و صبحانه را با او
ميخورم. نميخواهم دير شود !
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر ميدهيم.
پيرمرد با اندوه گفت : خيلي متأسفم. او آلزايمر
دارد. چيزي را متوجه
نخواهد شد! حتا مرا هم نميشناسد !
پرستار با حيرت گفت: وقتي که نميداند شما چه
کسي هستيد، چرا هر روز صبح
براي صرف صبحانه پيش او ميرويد؟
پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من
که ميدانم او چه کسي است ...!
گفت که حجاب زنان توهين به مردان است.
گفتم چرا؟
گفت:چون وقتي زني خود راازمردي ميپوشاندبااين کاربه مردميگويد:
توچشم چران هستي وبه انسانيت زن بهانميدي!!
توزن را فقط وسيله اي براي لذت بردن ميداني ونميتواني زن راجداي جسمش درنظر بگيري!!
ادامه داد:حجاب اجباري،هم توهين به زنان است هم توهين به مردان.
گفتم پس چراهيچ کس انجام وظيفه ي نگهبان بانک راتوهين به مردم نميداند؟
پس مراقبت ازحساب شمادربانک دزد دانستن مردم است؟
درحاليکه فقط کسي به نگهبان بانک اعتراض ميکند که اورامزاحم دزدي خودميداند
کساني هم که به حجاب زن اعتراض ميکنندحجاب را مزاحم دزدي جنسي خود ميدانند.
دخترک طبق معمول هر روز جلوي کفش فروشي ايستاد و به کفش هاش قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد و بعد به بسته هاي چسب زخمي که در دست داشت خيره شد و ياد حرف پدرش افتاد :"اگر تا پايان ماه هر روز بتوني تمام چسب زخم هايت را بفروشي آخر ماه کفش هاي قرمز رو برات مي خرم".
دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:يعني من بايد دعا کنم که هر روز
دست و پا يا صورت 100 نفر زخم بشه تا...
و بعد شانه هايش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:"نه... خدا
نکنه...اصلآ کفش نمي خوام"...

مردم برمي گردند ميگن ديدي؟ ديدي دختر به اون ماهي رفت چطور حروم شد ؟ آخه آدم قحطي بود ؟ پسره هيچ چيز نداره. دختره حيف شد واقعا.تو گلوش گيرکنه الهي. آخر دختره از چي اين خوشش اومد ؟ من واقعا دوست ندارم که بعد از ازدواج ما به انتخاب شما توهين کنند. شما عاشق کسي بشو که تحسينت کنند 
چارلي چاپلين به دخترش ميگه
تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده! هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن. قلبت را خالي نگه دار. اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد. به او بگو كه تو را بيش تر از خودم و كمتر از خدا دوست دارم زيرا كه به خدا اعتقاد دارم و به تو نياز دارم
رام کنندگان حيوانات سيرک براي مطيع کردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده ميكنند زماني که حيوان هنوز بچه است، يکي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند حيوان جوان هرچه تلاش مي کند نمي تواند خود را از بند خلاص کند اندک اندک اين عقيده که تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فکرش شکل مي گيرد وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،کافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها کردن خود تلاشي نخواهد کرد پاي ما نيز اغلب همچون فيلها با رشته هاي ضعيف و شکننده اي بسته شده است ، اما از آنجا که از بچگي قدرت تنه درخت را باور کرده ايم، به خود جرات تلاش کردن نمي دهيم غافل از اينکه براي به دست آوردن آزادي ،يك عمل جسورانه کافيست.
يك هفته غيب شد، درب را كه باز كرد خانم بستش به توپ سرزنش، با لبخند رفت خوابيد
تلفن زنگ زد، مادر خانم گفت شوهرت كليهاش را داد به برادرت، ازش خوب پرستاري كن
شخصي سر کلاس رياضي خوابش برد. زنگ را زدند بيدار شد و با عجله دو مسئله را که روي
تخته سياه نوشته شده بود يادداشت کرد و با اين تصور که استاد آنرا به عنوان تکليف
منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب براي حل کردن آنها فکر کرد. هيچيک
را نتوانست حل کند. اما طي هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام يکي از آنها را حل و
به کلاس آورد. استاد به کلي مبهوت شد زيرا آندو را به عنوان دو نمونه ازمسايل غير
قابل حل رياضي داده بود
خدايا! مي توان با يک زيرانداز ساده زير سقف آسمان خوابيد و دغدغه نداشت
مي توان شب به شب با نان خالي عشق ساخت و غمي به دل راه نداد
مي توان لبخند ها راغنيمت شمرد و فقط در خلوت اشک ريخت
مي توان بي هيچ غصه اي نفس کشيد و دلشوره اي نداشت و از اندوه و رنج، آه کشيد
خدايا! سوزش سرما هم بي معنا مي شود اگر وجود آدم را از عشق و صفا گرم کني
مي توان ياسي چيد و مي توان آن را به ديگران هديه داد و دل ها را با کينه غريبه
ساخت و بذر مهرباني پاشيد
مي توان..... اگر تو بخواهي ، اگر تو کمک کني
خدايا ! ناله هايم را بشنو و به خاطر بسپار. بشنو و به من بگو که پنجره هاي زندگي
از کدامين سو به روي من گشوده شد که من در طول عمر کوتاه من،هرگز طلوع و غروب
خورشيد را نديدم
خدايا! بسته دلي براِت مي فرستم. وقتي آن را باز مي کني مواظب باش
چون قلب من شکستني است 
ليلي زير درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناري هزار تا دانه داشت
دانه ها عاشق بودند،دانه ها توي انار جا نمي شدند
انار کوچک بود. دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت
خون انار روي دست ليلي چکيد
ليلي انار ترک خورده را از شاخه چيد. مجنون به ليلي اش رسيد
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود
کافي است انار دلت ترک بخورد!!!
آرتو اشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل
جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از
سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: چرا
خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب كرد؟ او در جواب گفت: در دنيا، 50 ميليون کودک
بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.
500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند. 50 هزار نفر پا به مسابقات مي
گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند،
چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال... و آن هنگام که جام قهرماني را
روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امروز هم که از اين بيماري رنج
مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟
حيوانات را شهوت داد بدون عقل
و انسان را شهوت داد با عقل
هر انساني عقلش به شهوتش غلبه کند بهتر از فرشتگان است
هر انساني شهوتش بر عقلش غلبه کند بدتر از حيوانات است
شب هاي هجران را سحر کن
به عشق خود دلم را شعله ور کن
در اين شبهاي سرد بي ترنم
لبانم را پر از شير و شکر کن
دل ما چشم در راه تو مانده است
سفر را اي پرستو مختصر کن
دلم گرفته تنم شكسته
ظهور گريه در من نشسته
بسته گلومو بغض عقيمي
مونده تو قلبم زخمي قديمي
روزگاري مردم دنيا دلشان درد نداشت
هر كسي غصه ي اينكه چه ميكرد نداشت
چشمه ي سادگي از زمين مي جوشيد
خودمانيم زمين اين همه نامرد نداشت
من چه كنم خيال تو منو رها نمي كنه
اما دلت به وعده هاش يه كم وفا نمي كنه
من نديدم كسي رو كه مثل تو موندگار باشه
آدم خودش رو كه تو دل اينجوري جا نمي كنه
پنهان بودم يک شبه ظاهر شده ام
در راه رسيدن به تو زائر شده ام
چون عابر دلشکسته اي بودم دوش
با ديدن چشمان تو شاعر شده ام
من ازين پس به همه عشق جهان ميخندم
به هوس بازي اين بي خبران ميخندم
هر که ارد سخن از عشقبه ان ميخندم
خنده من از گريه غمگين تر است
کارم از گريه گذشته به ان ميخندم
اشک ميريزم برايت باز هم مثل هميشه
جان من جانم فدايت باز هم مثل هميشه
ديده را ميشويم آخر در نگاه سرد غربت
مي زنم اما صدايت باز هم مثل هميشه 
فکر کردم آسمان را مي توان تسخير کرد
آب اقيانوس را با آه خود تبخير کرد
فکر کردم رفتنت را مي توان از ياد برد
هيچ مي دانستي دلم را رفتن تو پير کرد؟
به جرم صبر مي مانيم
به جرم صدا خاموشيم
به جرم تفکر محکوميم
به جرم زيبايي مصلوب
به جرم صداقت مغموميم
و به جرم نجابت محصور
تو سيلي مي زني....من مي بوسمت
تو سيلي مي زني.....من مي بوسمت
تو سيلي ميزني من ، مي بوسمت
هر وقت دستت درد گرفت،
بگو ديگر نبوسمت!!!!
بس که ديوار دلم کوتاه است
هر که از کوچه تنهايي من مي گذرد
به هواي هوسي هم که شده
سرکي مي کشد و مي گذرد
خو شبخت منم كه بي صدا مي گريم
با قلب شكسته در خفا مي گريم
يك عمر وفا كردم و عمري به جفا
بر گور صداقت و وفا مي گريم
از ناكس و كس نشد مرا قسمت مهر
اينك به جفاي اشنا مي گريم
يك عمر به هر كسي زدم سنگ محك
ديدم به عيار كيميا مي گريم
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟ 
اکنون زمانه اي است که عشق را فقط در ويترين مغازه هاي کتاب فروشي ميتوان ديد.
اکنون زمانه اي است که عشق را به بها ميتوان خريد.
زمانه اي که ما در آن هستيم يادمانه تکرارهاـ دروغ ها ـ بي وفايي ها و شکستن ها است.
زمانه اي که تکرار عادت است ـ دروغ سنت است ـ بي وفايي قانون است و شکستن مکتب است.در اين زمانه ما به سادگي به ديگري به دروغ مي گوييم دوستت دارم.
جملات عاشقانه ي پوشالي را هي زير لب تکرار مي کنيم تا با ما باشد و باور کند.
يکي به ديگري مردانگي آموخت اما يکي کاري کرد که نامردانگي را تجربه کرد
يکي از جنس بد لباس رفاقت به تن کرد ولي از ياد برد:نقاب نزد شناخته شد
يکي ديگري را عاشق خود کرد اما خودش...عاشق بيچاره دلشکسته شد و...
يکي دست بد را از ديگري دور کرد اما خود کاري کرد که دست بد بهترازکارش بود
يکي ديگري را از تنهايي دور کرد اما دوست دارن تو تنهايي فکر کنن
من در نانوايي , قلبي ديدم از جنس نان,
قلبي بزرگ,گرم و خوشبو,
و فکر کردم((اگر من قلبي از جنس نان داشتم چند کودک مي توانست آن را بخورد!
يک لقمه براي تو ,دوست من
براي تو که گرسنه اي !
يک لقمه از اين نان قلبي براي توست
و براي تو ,و براي تو!))
به کودکي که گرسنه است و مي ترسد
کافي نيست که بگويي((دوستت دارم!))
وقتي که کودکي را گريان مي بيني
کافي نيست که بگويي : ((طفلک بيچاره!))
اگر قلب من از جنس نان بود
چندين کودک مي توانست آن را بخورد!
و تو ! اي فرمانده
چه چيز مانع از آن مي شود که
بمب هايت را به شکل نان نسازي؟
آنگاه در پايان جنگ ها , هر سربازي
مي توانست خوشحال به خانه بازگردد
با سبدي از بمب هاي برشته و خوشبو.
اما اين فقط يک روياست
ودوست گرسنه من هنوز هم مي گريد
آه, اگر قلب من از جنس نان بود
شب آغاز هجرت تو شب در خود شکستنم بود شب بي رحم رفتن تو شب از پا نشستنم بود شب بي تو شب بي من شب دلمرده هاي تنها بود شب رفتن شب مردن شب دلکندن من از ما بود واسه جشن دلتنگي ما گل گريه سبد سبد بود با طلوع عشق من و تو هم زمين هم ستاره بد بود از هجرت تو شکنجه ديدم کوچ تو اوج رياضتم بود چه مومنانه از خود گذشتم کوچ من از من نهايتم بود چه جوري رفتنتو باور کنم من هنوزدلتنگ نگراني هاتو حرفاي قشنگتم
شبها وقتي که مي نشينم به يادت،شبها وقتي بارون چشمهام گونه هام رو خيس مي کنه،تو نيستي، نيستي تا ببيني که چقدر سخته جدايي.
وقتي مهربوني نگاهات يادم مي آد و وقتي لبخند شيرين لبات يادم مي آد مي خوام به دنيا نشون بدم که عشق چيه و عاشق کيه؟
آره مي دونم ،من از نظر تو يه خل ديونه هستم اصلا آره هستم ديونه هستم ديونه نگاهت ،ديونه لبخندت ديونه مهربونيهات. وقتي تظاهر به نفرت مي کني و شاخ و شونه مي کشي غوغايي تو دلم بر پا مي شه که حتي کشتي نوح هم اگه اونجا باشه غرق ميشه مگر کسي يا چيزي که در سايه سار امن محبت من قرار داشته باشه .واسه همينه که تو هنوز تو دلم داري زندگي مي کني چون که من دوست دارم
اصلا صبر کن تو هيچ مي دوني چرا زنده هستم يا مي دوني واسه چي ما آدمها زنده هستيم؟نه،نگو،نگو که مي دوني چون که ميدونم نمي دوني ،ما آدمها آفريده شديم واسه محبت واسه اينکه به هم ديگه بگيم
امشب نه برف باريد نه باران آسمان حتي از عاشقانه ترين لحظه
دو پرنده جا مانده ازغافله عکس يادگاري انداخت.
چرا هميشه فکر مي کنيم که آسمان تنها به دليل و به حال تنهايي ما اشک
مي ريزد ببينم آسمان به اين بلندي نبايد صاحب به اين بزرگي داشته باشه.
تا حالا از خودت پرسيدي گنبد آسمون چرا خمه؟ چرا کسي از خودش نپرسيد؟
چرا يک شب نريم سراغ حال وهواي آسمون ببينيم اون کجا کسي روگم کرده وقامت نيلي
بلندش زير بار منت کدوم چشم شکسته ست؟ نمي دونم چرا فکر مي کنم آسمون عاشق
درياست و قصه اين دو چيزيست شبيه قصه ماه و خورشيد که بر خلاف خيلي افسانه ها
از روي عشق به هم نمي رسند.فکرش را بکن اگر خورشيد و ماه به هم مي رسيدند چقدر
قلب بايد قربوني به آغوش کشيدندو معشوق مي شدند آن دو مي سوزند تا ما نسوزيم اما
بايد به آنهايي که هنوز طبق فرضيه هاي محکم علمي مي پندارند ماه ازخورشيد نورمي گيرد
بگم شايد حق با شماست اما تنها درنتيجه هم عقيده ايم نه درراه حل.
اگر مث همه بودي که راز رسيدن اما ماندن آسمون و دريا رو برات نمي نوشتم!!!!!!!!
راستي چرا راحت براي تو مي شود نوشت؟؟؟؟؟؟؟
امشب کسي که خودش هم عين نامش غمگين بود و از عشق سرخ به من آموخت که گاهي انسان مي گريد بدون آنکه چشمانش خيس شود و تنها علامت گريه تر شدن چشم نيست ومن اندکي بعد از خودم دلتنگ شدم که کسانيکه بي چشم خيس مي کنند ابري ترند سبک هم نمي شوند دل و دستشان هم مي لرزد اشک هم که نمي ريزند پس خيالشان ناراحت ترست اين چند خط را محض شگفتي ام نوشتم از اين مبتلا شدن برايش تنها دعا مي کنم. عزيز است چون سرخ است عين حقيقت و مثل مقدساتم
نگاه مي کني؟؟؟؟؟؟؟؟
چه نگاهي وقتي شونه هات مدتهاست به علامت نمي دونم بالاست و انگار حالا حالا ها هم خيال پايين اومدن نداره.
چه تابستوني وقتي يه عالمه از برگها هنوز پايين نيومده به خاطرش خودکشي کردند.
چه گرمايي وقتي ديگه مه آه من يخ دستاي تو رو حتي تکون هم نمي ده.
چه بهانه اي وقتي تمام بهانه ها را گرفتي و ديگر گرفتنش از نگرفتنش برات سخت تره.
چه حرفي وقتي تموم حرفا رو زدي تصميم رفتنت رو روي ديوارهرکوچه پس کوچه اي نوشتي و من فقط خوندم.چه سيبي وقتي سرخي اونو زير کم رنگ ماندن و نماندنت کشتي.
چه تولدي وقتي تمام شمع هاي دنيا رو زير دين ناز سوسوي چشمات سوزوندي.
چه بخششي وقتي ديگه چيزي حتي لحظه اي درنگ نيست که کسي به توهديه نکرده باشه.چه دوست داشتني وقتي به تعداد حروف دوست داشتن دوسم نداري.
چه نامه اي وقتي نخوانده تک تکشون رومث سبزه هاي هفت سين سنت هامون به آب روان مي سپري شايداونور رود نمي دونم کجا ، کسي با خوندن خطي ازاون به زندگي برگرده.
دريغ از يک شب باراني ، دريغ از باراني که يک شب مهتابي بياد .
دريغ...........

داداشي غصه نــــخـور دنيا پــــناه آدمــــاس تر و تازه موندن گلاب واسه اشك شبنماس
داداشي غصه نخور خاطره هامون كودكن توي اين قصه دلا ، يه وقتايي عروسكن
داداشي غصه نخور زندگي بي غم نمي شه اونـي كه غـــــم نداشته باشه آدم نمي شه
داداشي غصه نخور دنيا رو بسپار به خدا هر دومون دعا كنيم منم جدا تو، هم جدا
نمي خواهم غيرمن دوستدارکسي باشي
براي لحظه اي حتي به فکرديگري باشي
نمي خواهم صفاي خنده ات ديگري بيند
نمي خواهم نام کسي برلبهاي تونشيند
نمي خواهم نقش چهره اي درخاطرت بماند
نمي خواهم نگاهي برنگاه پاکت آويزد
نمي خواهم غيرمن بگيرددست تو دستي
نمي خواهم کسي يارت شوددراين راه هستي
نمي خواهم ميان ما جدائي سايه اندازد
خيال عشق ديگري بين مافاصله اندازد
دوست دارم روزگاري دست گرمت رابگيرم
من ازين پس به همه عشق جهان ميخندم
به هوس بازي اين بي خبران ميخندم
هر که ارد سخن از عشقبه ان ميخندم
خنده من از گريه غمگين تر است
کارم از گريه گذشته به ان ميخندم
به رخسارت که چون مهتاب زيباست به چشمانت که رنگ آبي درياست
به لبخندت که چون لبخند گلهاست به آن نازي که در چشم تو پيداست
به گلهاي بهار و عشق و مستي به جام جان من کانرا شکستي
به آن عهدي که بستي و گسستي به قرآني که آن را مي پرستي
قسم اي نازنين تا زنده هستم تو را من دوست دارم، مي پرستم
پرواز با تو بايد
گر پرشکسته در باد
آغاز هر کجا شد
پايان هر کجا باد
گر تابش از تو باشد
خورشيد بي فروغ است
از چشم من چنين است
گر پوچ، يا دروغ است
آن روز كه در آتش عشق افتادم سر سبز تر از آتش نمرود شدم... 
گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست بين من و عشق توولي فاصله اي نيست
گفتم که کمي صبر کن و گوش به من کن گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف تو رفتي و ديــــــگر اثر از چـــــــــلچله اي نيـست
گفتي که کمي فکر خودم باشم و آنـــــوقت جز عشق تودر خاطر من مشغله اي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت به سـلامت بگذار بســوزد دل من مساله اي نيست
آن روز که وداع من و توســـــــت آن شوم ترين لحظه پايان من است 
واسه تو نامه نوشتم كه ديگه از تو گذشتم
ميدونم دوستم نداري ، من همينه سرنوشتم
از ته دل با صداقت ،دل ميگه برو سلامت
ميدونم نبودن تو نمي گيره رنگ عادت
بودنت مثل يه نعمت ، داشتن تو آره حسرت
بودن حتي يه لحظه,در كنار تو غنيمت
آخ چه حيف شد كه تو رفتي ،آخ چه حيف شد برنگشتي
شب رفتن تو دل گفت :اي خدا چه سرنوشتي
من ميخوام اينو بدوني ، از توي چشام بخوني
توي اين قلب شكسته تا ابد عزيز مي موني
بر مزارم گريه کن اشکت مرا جان ميدهد
ناله هايت بوي عشقو بوي باران ميدهد
دست بر قبرم بکش تا حس کني مرگ مرا
دست هايت دردهايم را تسلا ميدهد
با من درمانده و شيدا ، سخن را تازه کن
حرفهايت طعم شيرين بهاران ميدهد
وقت رفتن لحظه يي برگرد قبرم را ببين
اين نگاه آخرت اميد ماندن ميدهد
رفتي و چشمم به دنبال قدم هايت گريست
زخم هاي مرده ام را رفتنت جان ميدهد
نيست از من قدرت بوسيدن چشمان تو
باد ميبوسد به جايم ، قلب ايمان ميدهد
ياد داري نسنجيده جوابم کردي
قصه غربت خود گفتي و خوابم کردي
تا که قلبم به هواي دل تو پر ميزد
شمع سوزان شدي اي اشک ، کبابم کردي
حال ديگر سخن عشق و وفا کودکي است
که به صحراي دلم تشنه ، سرابم کردي
من براي تو گنه کار شدم بي انصاف
مست عشق بودم و تو مست شرابم کردي
گرچه من عشق تو را شهره شهري کردم
تو به انگ بي وفايي ناشنوايم کردي
ليک ديگر نشوم شوي تو اي شهره شهر
خلق داند که تو در عشق خوابم کردي
گل من گريه مکن که در اينه ي اشک تو غم من پيداست
قطره ي اشک تو داند که غم من درياست
گل من گريه مکن سخن از اشک مخواه که سکوتت گوياست
از نگه کردنت احوال تو را مي دانم
دل غربت زده ات بي نوايي تنهاست
من و تو مي دانيم چه غمي در دل ماست 
اشک ميريزم برايت باز هم مثل هميشه
جان من جانم فدايت باز هم مثل هميشه
ديده را ميشويم آخر در نگاه سرد غربت
مي زنم اما صدايت باز هم مثل هميشه 
دنيا همه هيچ و اهل دنيا همه هيچ
اي هيچ براي هيچ بر هيچ مپيچ
مي داني پس از مرگ چه مي ماند و بس
عشق است و محبت است و باقي همه هيچ
اشکاتو پاک کن همسفر
گاهي بايد بازي رو باخت
اما اينو يادت باشه که
بازم مي شه زندگي ساخت
چرا قلبم و شکستي ؟
مني که عاشق تو بودم
حالا عاشق کي هستي؟
نمي گم دلت گرفته
مي دونم که تنها نيستي
همدمت بودم يه روزي
حالا با ديگري نشستي
درد را آفريدي ، دلتنگي را آفريدي ، اشك را آفريدي
چرا كه اگر هميشه مي خنديدم و شاد بودم تو را از خاطر مي بردم
اين واقعيت است ؛ من انقدر نمك نشناس هستم كه
تنها تو را در غم هايم صدا مي كنم
چرا كه شانه هايم توان تحملشان را ندارد

به اميد روزي که عاشقا به هم برسن
اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوي،
و اگر هستي، کسي هم به تو عشق بورزد،
و اگر اينگونه نيست، تنهائيت کوتاه باشد،
و پس از تنهائيت، نفرت از کسي نيابي.
آرزومندم که اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد،
بداني چگونه به دور از نا اميدي زندگي کني.
****
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،
از جمله دوستان بد و ناپايدار،
برخي نادوست، و برخي دوستدار
که دستکم يکي در ميانشان
بيترديد مورد اعتمادت باشد.
****
و چون زندگي بدين گونه است،
برايت آرزومندم که دشمن نيز داشته باشي،
نه کم و نه زياد، درست به اندازه،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم يکي از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زياده به خودت غرّه نشوي.
****
و نيز آرزومندم مفيدِ فايده باشي
نه خيلي غيرضروري،
تا در لحظات سخت
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است
همين مفيد بودن کافي باشد تا تو را سر پا نگه دارد.
****
همچنين، برايت آرزومندم صبور باشي
نه با کساني که اشتباهات کوچک ميکنند
چون اين کار سادهاي است،
بلکه با کساني که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميکنند
و با کاربردِ درست صبوريات براي ديگران نمونه شوي.
****
و اميدوام اگر جوان هستي
خيلي به تعجيل، رسيده نشوي
و اگر رسيدهاي، به جواننمائي اصرار نورزي
و اگر پيري، تسليم نا اميدي نشوي
چرا که هر سنّي خوشي و ناخوشي خودش را دارد
و لازم است بگذاريم در ما جريان يابند.
****
اميدوارم سگي را نوازش کني
به پرندهاي دانه بدهي، و به آواز يک سَهره گوش کني
وقتي که آواي سحرگاهيش را سر مي دهد.
چرا که به اين طريق
احساس زيبائي خواهي يافت، به رايگان.
****
اميدوارم که دانهاي هم بر خاک بفشاني
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئيدنش همراه شوي
تا دريابي چقدر زندگي در يک درخت وجود دارد.
****
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشي
زيرا در عمل به آن نيازمندي
و براي اينکه سالي يک بار
پولت را جلو رويت بگذاري و بگوئي: «اين مالِ من است»
فقط براي اينکه روشن کني کدامتان اربابِ ديگري است!
****
و در پايان، اگر مرد باشي، آرزومندم زن خوبي داشته باشي
و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي
که اگر فردا خسته باشيد، يا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بياغازيد





زن بين نگاه پيرمرد و پنجره فاصله انداخت. پيرمرد چشمهايش را بست ببين پيرمرد! براي آخرين بار مي گم… خوب گوش كن تا ياد بگيري آخه تا كي مي خواي به اين پنجره زل بزني؟ اگه اين بازي را ياد بگيري، هم از شر اين پنجره راحت مي شي، هم مي توني با اين هم سن و سالهاي خودت بازي كني … مثل اون دوتا.. مي بيني؟ آهاي ! با توام ! مي شنوي؟ پيرمرد به اجبار پلكهايش را بالا كشيد اين يكي كه از همه بزرگتره شاهه… فقط يه خونه مي تونه حركت كنه ..اين بغليش هم وزيره… همه جور مي تونه حركت كنه… راست..چپ.. ضربدري... خلاصه مهره اصلي همينه فهميدي؟ پيرمرد گفت: ش ش شااا ه… و و وزيـررر آفرين.. اين دو تا هم كه از شكلش معلومه.. قلعه هستن.. فقط مستقيم ميرن… اينا هم دو تا اسب جنگي .. چطوره؟؟ فقط موند اين دو تا فيل كه ضربدري حركت مي كنن.. و اين رديف جلويي هم كه سربازها هستن… هشت تا مي بيني ! درست مثل يك ارتش واقعي! هم مي توني به دشمن حمله كني ... هم از خودت دفاع كني ديدي چقدر ساده بود.. حالا اسماشونو بگو ببينم ياد گرفتي يا نه؟؟ پيرمرد نيم سرفه اش را قورت داد و گفت پـ پس مر د م چي ؟؟؟ اونا تو بازي نيستن؟؟![]()
گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت هاي
خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند.
بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرس هاي ناشي از كار و زندگي كشيده
شد. استاد براي پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از
انواع قهوه خوريهاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت
بودند بازگشت. سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند .
پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده
ايد كه همگي قهوه خوري هاي گران قيمت و زيبا را برداشته ايد و آنها كه ساده و ارزان
قيمت بوده اند در سيني باقي ماندهاند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است.
سرچشمه همه مشكلات و استرسهاي شما هم همين است. شما فقط بهترين ها را براي خود ميخواهيد. قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي داشتند نيز توجه داشتيد. به
اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و ... همان قهوه خوري هاي
متعدد هستند. آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي اند، اما كيفيت زندگي در
آنها فرق نخواهد داشت. گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوريهاست كه اصلا طعم و
مزه قهوه موجود در آن را نمي فهميم . پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت
نشود... به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد .![]()
هوا سرد بود و كم كم دانه هاي برف، سطح شيشه ماشين را مي پوشاندند هر لحظه بر سرعتم مي افزودم و گاهي از آيينه جلو، پشت سرم را ديد مي زدم كه كسي تعقيبم نكرده باشد. هنوز هم برايم فابل باور نبود كه چنين كاري انجام داده ام دختره ي بيچاره، وقتي ببينه ماشينش نيست، قيافه اش ديدني مي شه. تا، تو باشي وقتي ميري مغازه، ماشينت رو خاموش نكني. اصلاً تو رو چه به سوار شدن زانتيا كم كم هوا تاريك مي شد و چراغهاي كنار خيابان در حال روشن شدن. صداي ضبط را بلندتر كرده و شروع كردم به ويراژ دادن در همين حال و هوا بودم كه ناگهان زني را با چادر مشكي وسط خيابان ديدم. بي اختيار فرمان را به سمت او چرخاندم. با سرعت بالا، ضربه ي شديدي به او وارد كرده و پرتش كردم سرعتم را كم كردم، بدنم سرد شده بود و جلوي چشمانم سياهي ميرفت. صدايي در گوشم زمزمه كرد: « چرا وايستادي؟ مي خواي خودت رو توي دردسر بندازي؟ با عصبانيت داد زدم:« لعنتي » به سرعت از محل دور شدم از چنـد چهــارراه گذشتم، ماشين را داخـل كوچه اي ، پارك و كرده و سرم را روي فرمان گذاشتم ضربان قلبم آنقدر شديد بود كه هر لحظه فكر مي كردم از جا كنده مي شود. چشمانم را بسته و به فكر فرو رفتم بعد از چند لحظه صداي زنگ گوشي موبايلم، مرا به خودم آورد. گوشي را سريع برداشته و نگاهي به شماره اش انداختم، از تلفن عمومي بود دكمه گوشي را فشار داده و آن را آرام نزديك گوشم بردم. سرو صداي زيادي از آن طرف خط، به گوشم مي خورد. با خونسردي گفتم « الو:»به سختي فهميدم صداي برادرم حميد است كه تكه تكه حرف مي زد الو، سعيد، سريع خودت رو به بيمارستان برسان... مامان... مامان...، يه زانتيا بِهُش زده و فرار كرده
مردي خواب عجيبي ديد . او در عالم رويا ديد كه نزد فرشتگان رفته و به كارهاي آنها نگاه مي كند هنگام ورود ، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند ، باز مي كنند و آنها را داخل جعبه هايي مي گذارند مرد از فرشتهاي پرسيد : شما داريد چكار مي كنيد ؟ فرشته در حاليكه داشت نامه اي را باز مي كرد ، جواب داد : اينجا بخش دريافت است ، ما دعاها و تقاضاهاي مردم زمين را كه توسط فرشتگان به ملكوت مي رسد به خداوند تحويل مي دهيم مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگ ديگري از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آنها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند مرد پرسيد : شماها چكار مي كنيد ؟ يكي از فرشتگان با عجله گفت : اينجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمين مي فرستيم مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چكار مي كني و چرا بيكاري ؟ فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب تصديق دعا بفرستند ولي تنها عده بسيار كمي جواب مي دهند مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه مي توانند جواب تصديق دعاهايشان را بفرستند ؟ فرشته پاسخ داد : بسيار ساده است ، فقط كافيست بگويند خدايا متشكريم
جدا چرا ما ها وقتي جواب ميگيريم خدا رو فراموش ميکنيم و وقتي مشکل داريم فقط صدايش ميکنيم جدا چرا؟
مصاحبه اي جالب بين شيطان و انسان
گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي
است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو
سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!»
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»
در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم جوان ...! 
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناري هزار تا دانه داشت
دانه ها عاشق بودند،دانه ها توي انار جا نمي شدند
انار کوچک بود. دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت
خون انار روي دست ليلي چکيد
ليلي انار ترک خورده را از شاخه چيد. مجنون به ليلي اش رسيد
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود
کافي است انار دلت ترک بخورد!!!
صبح ها مسير ثابتي دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ايستگاه منتظر مي مانم تا تاکسي مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده اين تاکسي را دوست دارم. راننده پير و درشت هيکلي با دست هاي قوي و آفتاب سوخته و چشم هاي مشکي رنگ است که تابستان و زمستان سر شيشه ماشين را باز مي گذارد و با آنکه چهار سال است بيشتر صبح ها سوار ماشينش مي شوم فقط سه چهار بار صداي بم و خش دارش را شنيده ام. ماشينش نه ضبط دارد، نه راديو و شايد همين سکوت، حضورش را اين چنين لذت بخش مي کند. ما هر روز از مسير ثابتي مي رويم، فقط چهارشنبه هاي آخر هر ماه راننده مسير هميشگي مان را عوض مي کند. يکي از چهارشنبه هاي آخر ماه به او گفتم آ«از اين طرف راهمون دور مي شه ها.آ» آ«مي دونم.آ» ديگر هيچ کدام حرفي نزديم و او باز هر روز از مسير هميشگي مي رفت و چهارشنبه هاي آخر ماه مسير دورتر را انتخاب مي کرد. چهارشنبه آخر ماه پيش وقتي از مسير دورتر مي رفت، سر يک کوچه ترمز کرد نگاهي به اين طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ آ«ببخشيد الان برمي گردمآ» و از ماشين پياده شد. دوباره کمي اين طرف و آن طرف را نگاه کرد، يک کوچه را تا نيمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتيم. به دست هايش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسيدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هايش پيدا بود، پرسيدم آ«حالتون خوبه؟آ» گفت آ«نه.آ» نگاهش کردم و بعد برايم تعريف کرد.چهل و شش سال پيش عاشق دختر جواني مي شود. چهارشنبه آخر يک ماه دختر جوان به او مي گويد خانواده اش اجازه نمي دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان مي خواهد لااقل ماهي يک بار او را از دور ببيند. دختر جوان قول مي دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر اين کوچه بيايد. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور ديده و رفته است. از راننده پرسيدم آ«دختر جوان ازدواج کرد؟آ» نمي دانست. پرسيدم آ«آدرسشو دارين؟آ» نداشت. در اين چهل و شش سال با او حتي يک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه هاي آخر هر ماه دختر جوان را ديده بود و رفته بود. راننده گفت آ«چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولي دو ماهه نمياد.آ» به راننده گفتم آ«شايد يه مشکلي پيش اومده.» راننده گفت آ«خدا نکنهآ» بعد گفت «اگر ماه ديگر نياد مي ميرم«
كوين كارتر,كه عكاس بوده , براي تهيه عكسي از قحطي زدگان سودان به اون كشور سفر مي كنه. در منطقه قحطي زده با شنيدن ناله هاي يك دختر لاغر و استخوني كه تلاش ميكرده خودش رو از پشت بوته ها تا مركز امداد رساني جلو بكشه, توجهش جلب ميشه و آماده گرفتن عكس از دختر ميشه. اما در همون هنگام يه كركس مياد و در نزديكي دخترك به زمين ميشينه . كوين 20 دقيقه بي حركت در كمين مي ايسته تا بتونه عكسش رو بگيره. وقتي پرنده پرواز مي كنه. كوين به سايه درختي ميره و سيگاري روشن مي كنه و شروع مي كنه به حرف زدن با خود و گريستن.
26در مارس 1993 روزنامه نيويورك تايمز عكس هولناكي رو كه كوين از صحنه خورده شدن دختر سوداني توسط لاشخور گرفته بود چاپ كرد. مدت زمان كوتاهي بعد از اون جايزه پوليتزر بخاطر همون عكس به كوين داده ميشه. اما كوين ساعت 9 شب 27 جولاي 1994 يك سال بعد از انتشار اون عكس خودكشي مي كنه.
كسي از علت خودكشي اون عكاس هنرمند خبر نداره. ولي من فكر مي كنم كوين در اون لحظه سرنوشت ساز مجبور بوده كه بين دو گزينه يكي رو انتخاب كنه. يه طرف نجات جان يك انسان محروم و ناتوان و يك طرف گرفتن يك عكس استثنايي. اگر گزينه ي اول رو انتخاب ميكرد. هيچكس كار اون رو نمي ديد. هيچ دوربيني هم نبود كه اون لحظه ي انساني رو ثبت كنه. تازه به غير از اون فرصت شكار يك لحظه ناب رو هم از دست ميداد. اما در گزينه دوم هم يك عكس ِ منحصر به فرد گرفته بود و هم پيشاپيش خودش رو كانديداي جايزه پليتزر كرده بود. كوين گزينه ي دوم رو انتخاب كرد. ولي نه شهرت ناشي از اون عكس و نه جايزه پليتزر هيچكدوم نتونستن حريفِ وجدان زخم خورده ي يك انسان بشن. سرانجام هم اون عكاس چاره ي التيام وجدان مجروحش رو در مرگ خودش ديد.
انسان مدام در معرض انتخاب گزينه هاست. اونچه كه سرنوشتها رو رقم ميزنه هنر انسانها در اتخاد همين تصميم گيري هاست. راستي كه چه فاصله ي عظيميه بين هنر انسان بودن و باقي هنرها
| Design By : Pars Skin |





